«جهاني شدن و ماركسيسم»
جهانگير ويسي
امروز بيش از هر روز ديگر ما شاهد پديدهاي در سطح جهاني هستيم. پديدهاي كه نمودهاي خود را در تسريع ارتباطات، توليد، توزيع و تسريع انباشت سرمايه در اقصينقاط جهان را به نمايش گذاشته است. اينهم «جهاني شدن» است. اما اين جهاني شدن بعدها و زواياي گوناگوني را به خود ديده است و اين فكر بستري به قدمت خود تاريخ دارد؛ چرا كه از آن زمان كه انسان و منفعت خصوصي وي را واداشت تا جهان را در مشتهاي خود بفشارد، امپراتوريهاي بزرگ، اديان بزرگ و تاخت و تاز فرمانروايان را خلق نمود. هميشه تاريخ دوجهان، دو جهانبيني در كنار همديگر با هم اما تنها با غلبه ستمگر، يعني غلبه بردهدار بر بردگان، فئودال بر دهقانان، سرمايهدار بر كارگران همراه بوده است. شورش بردگان در مقابل بردهداران، شورش دهقانان بر ضد فئودالها، قيامهاي گوناگون و انقلابات كارگري همه از دو جهان و دو جهانبيني سخن ميگويند و گفتهاند. از همان ابتداي سرمايهداري، عامگرايي به جهاني شدن در ديدگاههاي متفاوت خود را نمود داده است. انسانگرايي كلاسيك آزادي از عصبيتهاي ملي و قومي و گرايش به افقهاي جهان داشت.
ليسنگ ميهنپرستي را ضعف ميد انست و شاد بود كه چنين ضعفي احساس نميكند. گوته دوستان خويش را اندرز ميداد كه فرزند جهان باشند و ميگفت شاعر و فيلسوف بايد از قيد زمان و مكان و مليت برهد و خويشتن را همعصر و هموطن همهي مردم بداند.
هردر، شيلر و هممعاصرانشان مباهات ميكردند كه شهروند سراسر جهانند – اصطلاح «ادبيات جهاني» را گوته وضع كرد. ترانه شادماني شيلر در آخرين بخش سمفوني نهم بتهوون با موسيقي همراه شده و كانت و سنسيمون و هگل از اين جهان بودهگي سخن راندند. «ماركس» در مقابل جهان سرمايهداري، جهان كارگران را ترسيم و به نمايش عملي كشاند و اما جهاني بودن، جهاني شدن، جهانيسازي، جهاني كردن پيشينهي تاريخي دارد. به همين خاطر از دستگاه نظري و نقادي ماركس و سوسياليستها نيز پوشيده نبوده است، بدينگونه گزينهاي از دادههاي مانيفست بيلطف نخواهد بود.
«صنعت معاصر بازاري جهاني را بنياد نهاد كه كشف آمريكا راه آن را هموار كرده بود بازار جهاني موجب رشد شگرف بازرگاني، دريانوردي و ارتباطات زميني شد. اين رشد نيز بر گسترش صنعت تأثير گذاشت، گسترش صنعت، تجارت، دريانوردي و راهآهن، به دنبال آن بورژوازي نيز به همان نسبت رشد كرده بر سرمايههاي خويش افزود و تمام طبقات بازمانده از قرون وسطي را از ميدان به در كرد. ص278
بورژوازي بدون ايجاد انقلاب دائمي در ابزارهاي توليد و از اين رهگذر بدون ايجاد انقلاب در مناسبات توليد و همراه با آنها كل مناسبات جامعه نميتواند به حيات خويش ادامه دهد. ص280
نياز بورژوازي به بازاري دمادم در حال گسترش براي كالاهاي خود آن را به سراسر مناطق زمين ميكشاند. همه جا بايد جا خوش كند همه جا بايد مستقر بشود. و با همه جا بايد ارتباط برقرار كند، بورژوازي با سوءاستفاده از بازار جهاني به توليد و مصرف تمام كشورها خصلت جهاني داده است. ص280
علائم آزردگي فراوان مرتجعان بورژوازي زمينهي ملي را از زيرپاي صنايع كه بر آن ايستاده بودند خالي كرده است. تمام صنايع ملي قديمي نابود شدهاند يا روز به روز در حال نابود شدن هستند. جاي آنها را صنايع جديدي ميگيرد كه رواج آنها براي تمام ملتهاي متمدن مسئله مرگ و زندگي است. صنايعي كه مواد خام آن ديگر نه در داخل كشور كه از دورترين مناطق جهان تهيه ميشود. صنايعي كه محصولات آنها نه تنها در داخل كشور بلكه در هر چهار گوشه دنيا مصرف ميشود.
به جاي نيازهاي پيشين كه با محصولات [خودِ] آن كشور بر آورده ميگردند با نيازهاي جديدي بروبرو هستم كه براي برآورده كردن آنها محصولات دوردستترين سرزمينها و اقليمها لازم است. مراوده همه جانبه و وابستگي متقابل و عالمگير ملتها جايگزين انزوا و خودكفايي محلي و ملي كهن شده استدر توليد فكري نيز همان وضع توليد مادي حاكم است آفريدههاي معنوي، ملتهاي مختلف داراي مشترك [تمام ملتها] ميشود يك سويهگي و تنگنظري ملي بيش از پيش ناممكن ميگردد و از ادبيات گوناگون ملي و محلي ادبيات جهاني سربرميآورد. ص281
بورژوازي، پيشرفت پرشتاب تمام ابزارهاي توليد با تسهيل بياندازه وسايل ارتباطي، تمام ملتها و حتي نا متمدنترين آنها را جذب تمدن ميكند،قيمتهاي ارزان كالاهاي بورژوازي توپخانه سنگيني است كه با آن تمام ديوارهاي چين را درهم ميكوبد. و نفرت به شدت لجوجانه بربرها را از بيگانگان وادار به تسليم ميكند –تمام ملتها را مجبور ميكند از بيم نابودي،شيوه توليد بورژوازي را بپذيرند. آنها را مجبور ميكند كه آنچه را تمدن مينامد ميان خود رواج دهند. يعني خود بورژوا شوند. خلاصه جهاني مطابق نقش خويش ميآفريند. ص281
و آنچه مدافعان و نظريهپردازان نظم نوين يا گلوباليزاسيون آن را مطرح ميكنند چنين است. رابرتسون آن را فشرده شدن جهان و تبديل آن به مكان واحد ميداند و اقدام مشترك عامگرايي و خاصگرايي ميپندارد. اين مكان واحد چيست؟ براي اولين بار لغتنامه اكسفورد «آگاهي جهاني» كه از نظريه مكلوهان درباره «دهكده جهاني» آمده است و اين «آگاهي جهاني» با طوفان آگاهي در دهه 1960 مرتبط است.
آنچه بورژواليبرالها و نئوليبرالها مينامند –سيطره اقتصادي اجتماعي، سياسي، فرهنگي بورژواهاي فرامليتي در سطح جهان ميباشد. فوكو يا نظريهپرداز خوشبين اين دموكراسي چنين برداشتي دارد. تنها بديل قدرتمند، حاضر جواب و حاضر كاركرد و عملگرا كه هيچ بديل ديگري در مقابل آن موجود نيست بديلي كه به قول آنها تضاد دولتها را كاسته و برابري دولتها و ملتها را به وجود آورده و ميآورد. بديلي كه رفاه و مصرف را به همراه دارد.
سرانجام دموكراسي و بازار آزاد دنيايي دلرباست كه گروههاي بزرگ مردم را در طولانيمدت و آينده به دور خويش گرد آورده و همه كشورهاي ديكتاتوري را نيز ناچار ميگرداند راه اين جهاني شدن را برگزينند، انسانهايي پديد ميآورد و آنچه در اروپا پديد آورده است كه تنها طبق ساعت به سركارهايشان ميروند و برميگردند و اوقات فراغتشان را همراه خانواده به تماشاي تلويزيون ميگذرانندو احساس خوشبختي ميكنند. نسبت به مردمان ديگر همچون آفريقايي و بوسنيايي بيتفاوت بوده و برايشان مهم نيست كه چگونه سرنوشتي را رقم ميزنند. انسانهايي پديد آمدهاند كه شواليه و شاهزادهگان عصر هستند از طريق كارتل و تراستها و بانك جهاني و سازمانهايشان در سرتاسر جهان فرمانروايي برايشان غرور و غولآساترين بازار جهاني و انباشت سرمايه برايشان اميد و آرزو و افتخارات و بعضي نيز به كمك دولت، بردگان مصرف كننده خواهند بود.
علاوه بر اينچنين خوشباوراني –نسبيگراياني نيز همچون وتيگنشتاين هستند كه معتقد به احترام به همه فرهنگها بوده و ميخواهند در پناه اين فرهنگها به اهدافشان جامه عمل پوشانده شود خاصگرايي جنبه پراهميتي برايشان بوده و در مقابل عامگرايي جهاني شدن ابراز وجود ميكنند، اينها برايشان مهم نيست فرهنگ غرب، كنفسيوسي، بودايي، يهودي، مسيحي، آلماني، تركي، فارسي، كردي يا فرهنگهاي عقبمانده چه عواقبي ميتواند داشته باشد. به طور عام به فرهنگ نگاه ميشود و فرهنگ خوب و بد از هم تميز داده نميشود. و كساني كه بيارزش بودن ايدئولوژيهاي ليبراليسم و سوسياليم را اعلام ميدارند و از جمله همچون شوالداشپنيگر در جرگه جنگ اول جهاني نمونه برجسته آنها است. سيرايت ميلز پايان مدرنيته و دانيل بل پايان ايدئولوژيها –هربرت ماركوزه عدم وجود طبقه به مفهوم طبقه كارگر را اعلام ميدارند. سرخوردهگان دهههاي 1968 به بعد كه آرزوهايشان در دولت سرمايهداري شوروي نهفته بود در زير پرچم پستمدرنيته همگي پايان تاريخ، پايان جهان (آخرالزمان جهان) را اعلام د اشتند. ليوتار و چنگنز تا جامعهشناساني همچون دانيل بل و ئالي تورين با چنگ انداختن به ديدگاه پساصنعتي عملاً به طرفداري از جهان بورژوا ليبرال، همگي پروسه انقلابات علاالخصوص انقلاب سوسياليستي كارگران و زحمتكشان را انكار، نفي وتمام شده و طرد اعلام داشتند. اكنون اين پروسه جهاني شدن، زنده شدن دستگاه نقادي ماركس را در سيطره عمل و نظر بازيافته است. باز هم ميرود تا :شبح كمونيست و سوسياليست» در رأس اين نقادي خود را بنماياند.
بورژوازي نيز براي رفع اين نقيضه از هيچ نيرويي از تيپكهاي قرون وسطي نظير طالبان و حكمتيار و سيستاني تا تيپكهايي به نام «كمونيست و سوسياليست مآب» نيز رويگردان نبوده است. گرچه براي رساندن مفهوم واقعي اين پديده جهاني سازي و اين روند كه خود را در نمونههاي جهاني سازي تاچري ريگاني،اروپايي و شرقي و صفآرايي اينان در برابر هم در رقابتي اقتصادي مينماياند در حجم اين مقاله نميگنجد، تنها اشاراتي به اين نمونه جهانيسازي و روند آن ميپردازيم.
ستاد رهبري اين جريان در شمال شكل گرفته، سرتاسر جهان را تحت شعاع قرار داده و در تمام كشورها سرمايهداران فرامليتي جا خوش كردهاند.
اين در حالي است كه نظام سرمايه داري به تشديد و انباشت هر چه بيشتر سرمايه روي آورده و ميخواهد اين سرمايه را فراتر از مرزهاي خويش هر چه سريعتر به گردش در آورد راز ماندگاري نظام جهاني سرمايهداري و منازعات بينالمللي بر سر آن و انتقال به كشورهاي ديگر جلوگيري موقت از فروپاشي اين نظام است. به قول هري مكداف نظريهپرداز نئوماركسيست براي اعمال امپرياليستي از سوي كشورهاي توسعهيافته چهار دليل مطرح است.
1)نياز كشورهاي سرمايهداري براي صدور سرمايه به منظور گرفتار نشدن به كممصرفي و ركود اقتصادي احتمالي.
2) سود فراوان حاصل از صدور كالاهاي صنعتي و نياز به بازارهاي صادراتي.
3)نياز مطلق كشورهاي توسعهيافته به كنترل مواد خام.
4)دستيابي به نيروي كار ارزان جهت كاهش هزينههاي توليدي به دليل انتظارات روزافزون كارگران در غرب براي دستمزدهاي بالاتر. كه ايجاد ارزش اضافه بيشتر از اين طريق عليالخصوص استثمار كارگران ركن اساسي را ايفا ميكند.
جهانيسازي بورژوازي «گلوباليزاسيون» چنين خود را فرموله مينمايد.
1)بخش اقتصادي و ليبراليسم افرطي آن، خواهان جابجايي كامل سرمايه و فعاليت نامحدود جهاني آن است، طرفدار عدم دخالت دولت در اقتصاد و همچنين برچيدن قوانين دولت و ملتها بر فعاليت سرمايهي فرامليتي در قلمروهاي خود است نقطه پاياني بر دخالت دولت در سودآوري شركتها از طريق ارزشاضافي در اقصي نقاط جهان است.
2)بخش ديگر بيانگر رشد نظامهاي سياسي است. اين نظامها بر اساس خطمشي توافق عمومي به جاي سلطهاي مستقيم و قهري عمل ميكنند. ساز و كارهاي مبتني بر توافق كنترل اجتماعي گرايش به جايگزين كردن نظامهاي ديكتاتوري، خودكامه و سركوبگر استعماري هستند كه مشخصه ساختارهاي اقتدار سياسي را نخبگان فرامليتي، «دموكراسي» مينامند. به معني توافقي دمكراتيك در نظم جديد جهاني، توافق ميان نخبگان بيش از پيش منسجم جهان بر سر نوعي نظام سياسي است كه بيش از همه براي بازتوليد نظم اجتماعي در فضاي جديد جهاني مناسب و مطلوب است.
3)بخش فرهنگي، ايدئولوژيك كردن مصرفگرايي و فردگرايي بيامان،مصرفگرايي مدعي است كه رفاه و آرامش روحي و هدف زندگي با خريد و مصرف كالاها به دست ميآيد. فردگرايي رقابتي، رفاه شخصي و هر آنچه را كه براي رسيدن به آن لازم است بر رفاه جمعي به رسميت ميشناسد. فرهنگ و ايدئولوژي سرمايهداري جهاني در حال غير سياسي كردن رفتار اجتماعي است و از طريق تغيير دادن مسير فعاليتهاي مردم به سمت دلمشغوليهاي كاذب يعني تلاش براي مصرف و رفاه فردي مانع عمل جمعي با هدف تغيير اجتماعي ميشود.
خلاصه:
1) از نظر اقتصادي توليد براي كسب سود، درست كردن انسانهاي شواليه و شاهزادگان عصر حاضر يعني ميلياردرها و بردگان مصرفكنندهي بيخاصيت، زنده نگاه د اشتن توليدكنندگان و سرپانگهداري آنان فقط براي بازتوليد سود و ايجاد ارزش اضافه.
2)در بخش سياسي، عمومي كردن و دخالت دادن اجتماع در سبك و شيوههاي گوناگون مشاركت عمومي، اتحاديهاي، سنديكايي و صنفي و حداقل رفاه و آزاديهاي ظاهر سياسي زير پلاتفرم دموكراسي ليبرال، دخالت دادن مردم در امور، به شكلي كه ارائه ميدهند. درواقع مشاركت و كسب آراي پارلمان و اكثريتي كه كسب ميكنند و دموكراسي كه آنها تئوريزه ميكنند دموكراسي سياسي ميباشد همان دموكراسي كه خريدن رأي و يا تحميق تودهها با پلاتفرمهاي گوناگون و در واقع ايجاد كسب مشروعيت رأي اكثريت و پارلمان براي حكومت كردن اقليتي سرمايهدار بر اكثريت مردم يعني شكل دموكراسي وارونه كسب سياسي آرايي به سود فقط اقليتي.
3)ايجاد جامعهاي فرهنگي با مصارف فرهنگي عدهاي معدود و اقليتي كوچك، گرفتار نمودن فرد در ايجاد منفعت خصوصي محض، مصرف كاذب در خود بودن و فراموش نمودن منافع جمعي، عمومي، خلع سلاح فرهنگي، اجتماعي تودهاي به نفع ا قليتي محض.
و اما پلاتفرم و نقد ما ركسيستها از اين موضوع
1) از نظر اقتصادي: تغيير شيوه توليد، توليد نه براي كسب سود و ايجاد ارزش اضافه استثمارگرانه بلكه توليد به شيوه مناسب براي رفع نيازها براي مصرف مناسب با توجه به منابع و به هدر ندادن منابع و نيروي كار و انرژي.
2) در بخش سياسي: ايجاد دموكراسي اجتماعي، يعني كسب قدرت اكثريت، خلعسلاح اقليتي سودپرست و جابجايي اين قدرت به دست طبقه كارگر ستمديدهگان و نهايتاً واگذاري به همه انسانها، كاستن و محو مناسبات طبقاتي و فاصله طبقاتي –اين آن دموكراسي است كه ماركس مدتها با آن و دموكراسيهاي قبلي آشنايي داشت. در اينجا فرد به آزادي واقعي ميرسد يعني آزادي نيروي كار از دست اقليتي به خود- از خود بيگانگي نيز مرتفع خواهد شد. در واقع شكل دروغين دموكراسي بورژوا ليبرالي رنگ خواهد باخت و حاكميت واقعي خود مردم برقرار خواهد گشت و ديگري نيازي به كلمات و جملات پرطمطراق آزادي، عدالت، برابري و امثالهم نخواهد ماند.
3) از نظر فرهنگي: فرهنگ جمعي جايگزين فرهنگ فردي كوتهنظرانه خواهد شد. فرد به منافع عمومي و نهايتاً منافع خويش را در اين منفعت بازخواهد يافت. مبلغ فرهنگ مصرفگرايي كاذب امثال مكدونالدي و كسب سود شخصي و استثمارگرانه نخواهد شد. فرهنگي با فرهنگ و ادبيات جهاني رهائيبخش كه درونمايهاش نجات طبقه كارگر و همه زحمتكشان و ستمديدگان و نهايتاً نجات انسان است و زبان مشترك همه انسانها به دور از چشمداشت استثمارگرانه خواهد بود.
و همچنين ادعاي خيل مدافعان خوشبين نظم جديد گلوباليزاسيون يا جهانيسازي دال بر نماندن تفاوت ميان دولتها و ملتها و همچنين ادعاي نماندن فقر و فلاكت و ايجاد رفاه و بركت براي همه با توجه به دادههاي خودشان مشخصتر ميشود كه نه تنها چنين نبوده است بلكه همچنان نقد ماركسيستي يعني وجود تضاد طبقاتي، فاصله ميان دولتها و ملتها، فاصله ميان شهر و روستا همچنان پابرجا و طي اين چند ساله پروژههايشان نيز بيشتر شده است.
آماري كه توسط محافل بورژوازي ارائه شده است بدينگونه است:
در دو دهه گذشته بيشتر از صد دولت پروسه بازار آزاد را كه «موج سوم دموكراسي» ناميده ميشود برگزيدند. اما از اين صد كشور تنها بيست كشور توانسته اين را با موفقيت نسبي بگذرانند. هشتاد كشور ديگر همچنان در مرحله بعدي آن قرار گرفتهاند. از اين هشتاد كشور فضاي آزاد سياسي از ميان رفته و گونهاي حكومت ديكتاتوري برقرار شده است. بعد از فروپاشي شوروي و يوگسلاوي نيز در اوايل به درون تغييرات دموكراسي ليبرال پانهادند. اما بعداً همه آنها به روند ديكتاتوري برگشتند.
در اين ميان –آرژانتين نمونه موفق بازار آزاد قلمداد ميشد و نمونه خصوصي كردن اقتصاد نئوليبرالي بودن كه به اوج ورشكستگي خود رسيد. تورم و بيكاري 25% نتيجه اين پروژه بود. گلوباليزاسيون و سياست تحميلي بانك جهاني و صندوق بينالملي IMF باعث شد ك آرژانتين بيشتر از 130ميليارد دلار مقروض شود. متعاقب آن سرمايهداران آرژانتين نيز بيش از 103ميليارد دلار را از كشور خارج نمودند كه 75% قروض را دربرميگرفت. اين حركت سرمايهداران فرامليتي موجب شد به سال 2001 با شورشي، شورش گرسنگان براي نان روبرو شود. همه سوپرماركتها مورد حمله مردم قرار گرفت. نمونه بارز آن كشته شدن يك د ختر 4ساله به خاطر يك بسته ماكاروني بوده است. از ميان كشورهاي آمريكاي لاتين، ونزوئلا دچار بحران است. از دهه 80 به بعد ميلياردها دلار هزينه سه جنگ در كشورهاي آمريكايي شد. دموكراسي ليبرالي و اقتصاد نئوليبرالي در آمريكاي لاتين پيشوازي گرمي نداشته است و طبق آمار كشورهاي هيندوراس 37% نيكاراگوئه 21% مردم ئالسالوادور 16% با اين نوع دموكراسي رضايت دارند. بعد از ديدار كلينتون در سال 2000 از هند و قراردادي كه از سال 2001 تجارت جهاني به آن كشور تحميل كرد واردات 1400قلم كالا را به هند آزاد كرد. اين كا لاها شامل شير، شكر، گندم، ذ رت، پنبه و چاي و قهوه و روغن و خرما را شامل است در حالي كه اين كالاها اساس توليد روستاهاي هند و درآمد مردم را شامل ميشد، اين عمل 700ميليون نفر را در برابر ورشكستگي قرار داده است به برآورد بانك جهاني 86% مردم هند با كمتر از 2دلار زندگي را ميگذرانند. وضع چين بعد از رفرمهاي اقتصاد بازار آزاد علي الخصوص كارگران و زحمتكشان به وخامت گرائيده است. ميتوان گفت اكثر كشورهاي جهان در اين رابطه و ضابطههاي اقتصادي ضررمند شدهاند. براي نمونه كشور اندونزي با سرمايه فرامليتي يك سرمايه دار به تمام معنا دچار بحران شديد اقتصادي ميشود. به طور عموم وضع اقتصادي طبقه كارگر و زحمتكش در اين كشورها پايين آمده است. حتي در خود كشورهاي پيشرفته نيز براي نمونه، انگلستان قبل از سال 1979 از هر 10نفر 1 نفر زير خط فقر زندگي نموده است اما بعد از انقلاب تاچري از هر 4نفر 1نفر و از هر 3كودك 1كودك رسماً فقير ميباشند و در حال فقير شدن هستند. در مدت حكومت ريگاني اگر چه سرمايه 1% از مردم سرمايهدار 50% بيشتر شده است اما 80% مردم درآمد سرانهشان كمتر شده است. يعني از 4113دلار به سطح 3504 دلار تنزل يافته است. از سال 1987 تا سال 1993 طبق گزارش سازمان جهاني NDP از100 ميليون نفر كه در آمدشان در روز كمتر از 1دلار بوده است به 300/1 (يك ميليارد و سيصدميليون) نفر رسيده است. بيش از 100 كشور درآمد سالانهشان طي اين 15 سال نسبت به گذشته تنزل يافته است. در آمريكاي لاتين در سال 1990، 183 ميليون نفر در زير خط فقر زندگي كردهاند كه اين رقم به سال 1995 به 230 ميلون نفر افزايش يافته است، پيوسته اين فقرسازي ادامه دارد و در سالهاي اخير شاهد جنگ و خونريزيهاي فراوان و همچنين لطمات جبرانناپذير اقتصادي در خيلي از كشورهاي افريقايي، خاورميانه هستيم، جنگ افغانستان، عراق، لبنان و غيره، بحرانسازيهاي مسئله اتمي ايران، كره شمالي و غيره همه وخامت اوضاع اقتصادي و دستهاي پنهان سرمايهداران و رقابت آنها بر سر مواد خام و نيروي ارزان كار جهاني را به نمايش ميگذارد.
و امّا ادعاهايي كه مبني بر كاهش طبقه كارگر و تعداد پرولتارياي صنعتي براي تخطئه نمودن طبقه كارگر و احزاب اين طبقه صورت ميگيرد. حداقل آمار زير بطلان اين نظرات را نمودار ميسازد اگر چه در كشورهاي صنعتي به د ليل صنعتي بودن و انتقال سرمايهها به كشورهاي ديگر براي مثال در آمريكا 25% پرولتاريا را تشكيل ميدهد و 75% به نيروي خدماتي مشغول است اين نقيصه در كشورهاي ديگر مرتفع است. و امّا از نظر ديگر در اين چند ساله وضعيت معيشتي زندگي اكثريت مردم به سطح پايين يعني همان زندگي كارگر تنزل يافته است.
اشتغال در تركيه از سال 1960 تا 1982 65% در مصر 1980 تا 1985- 179% در تانزانيا 42% در كره 24% زيمبابوه 57% برزيل 21% خلاصه با رشد 24% مواجه بودهاند به طور كلي از سال 1977 تا 1982 رشد كارگري از 173 ميليون به 182 ميليون نفر رسيده است. و از آن سال تا به حال در حال افزايش است. علاوه بر آن كار فكري دست كمي از كار يدي نداشته و فاصله طبقاتي حتي در كشورهاي توسعهيافته حرف اوّل را ميزند. نيروي ذخيره كار، ارتش بيكاران و پايين آمدن سطح دستمزد نيروي خدماتي به سطح دستمزد كارگران در كشورهاي توسعهيافته موج نوين اعتراضات طبقاتي را گسترش داده و ميدهد.
براي نمونه در اين چند سال اخير شاهد موج نويني از اعتراضات و تغييرات و رويكرد جديد كشورهاي امريكاي لاتين عليه گلوباليزاسيون و جدا شدن آنها از پروژههاي غارتگرانه بانك جهاني هستيم.
منابع
1)جهاني شدن، جهانيسازي، پيشينه و چشمانداز، گردآورنده علي اميني.
2)موج سوم، الوين تافلر، ترجمه شهيندخت خوارزمي.
3)كتاب جهاني شدن، تئوريهاي اجتماعي و فرهنگ جهاني، رونالد رابرتسون ترجمه كمال پولاري.
4)نقد پستمدرنيسم، آلكس كالينيكوس، ترجمه اعظم فرهادي.
5)آدينه- آيا جامعهي جهاني امكانپذير است، چنگيز پهلوان، نظريه ايزابل مونال، استاد فلسفه.
6)راه نو تاريخ جديدي در كار نخواهد بود، گفتگوي ژاكوفسكي با فوكوياما.
