|
داستان کوتاه
نمی دانم از کی به تصویر افتاده در
مونیتور خیره بودم. نمی توانستم رنگ چشم ها را
تشخیص بدهم. صورت کدرو صاف، برق می زد اما خطوطی
نداشت و انگار طرح لبها پاک شده بود. دوباره که
نگاه کردم به تناسب حس کردم آنجا باید دهانی باشد.
انگشتهایم را روی ماوس جابجا کردم. مثل کلیلک
کردن. فقط احساس کردم چیزی به شانه ام وصل است. یک
ارتباط مکانیکی. مثل بولدوزورهای پلاستیکی پسربچه
ها که قطعاتش به هم وصل است ولی همه کارش را آدم
باید خودش انجام بدهد. باید خودت راه ببری اش و
اگر تل خاکی پیدا کردی خودت باید دهانه در درخاک
فرو کنی،
بلند کنی و خاک را جای دیگر بریزی. هیچ وقت همچین
اسباب بازی نداشته ام. دستم را از ماوس کندم. درد
مبهمی روی کتفم زد و پخش شد. دستم را به صورتم
کشیدم. مشت کردم پائین اش که آوردم نگاهش کردم.
انگشتانم چرب بودند و آلبالویی. یادم رفته بود روز
لب زده ام. هرچه فکر کردم یادم نیامد کی آن را
خریده ام. چرا آلبالویی؟ چرا امروز؟ نگاهم را
کشیدم توی سالن. همه چیز تار بود. جز ساعت بزرگی
که کوچکترین عقربه اش مشخص است. روز و ماه هم. به
برگه ها نگاه کردم. زیاد نبودند. کم هم نبودند.
داشتم فکر می کردم دو برگه را با چه معیاری می
توان سنجید که بشود گفت کم است یا زیاد که صدای
مبهمی گفت: من که بی کار نیستم هر روز بیام. لحنش
مردانه بود اما صدا نه. سرم را که برگرداندم زنی
پشت پیشخوان ایستاده بود و چادر مشکی اش را به
دندان گرفته بود. داخل کیفش دنبال چیزی می گشت.
مرد کنار دستش وقتی نزدیکتر شد فکر کردم بردارش
است. هردو زرد. اما مرد انگار گیج بود. چشمهای
نیمه باز. لبهای قهوه ای و بار گرفته و سری که
کنترل اش به هرچیزی بستگی داشت الا خودش. زن آرام
تر شده بود. حرفهایشان را نمی شنیدم. مرد گاه گاهی
به زن نزدیک می شد و چیزی می گفت. اما زن بی تفاوت
فقط با کسی که پشت پیشخوان نشسته بود حرف می زد.
زن در سایه ایستاده بود. می شد خطوط صورتش را
دنبال کرد. فهمید که هنوز دندانهایش نریخته است و
خشمی قابل کنترل دارد. مرد اما در نور ایستاده
بود. نوری کامل و خیره کننده. پشت به خورشید
انگار. تنها وقتی به زن نزدیک شد فهمیدم کاپشن
پوشیده است. سردم شد. یادم رفت چه فصلی است.
شیوا
سبحانی
|
