قطعهای درباب مردم
کورنلیوس کاستوریادیس/ترجمه: اميد مهرگان
اشاره: قعطه کوتاه زیر ترجمه حدود دو صفحه میانی از مقالهای بهقلم کورنلیوس کاستوریادیس است با عنوان «انقلاب درمقابل متألاهان: برای تأملی انتقادی/سیاسی درباب تاریخمان». کاستوریادیس فیلسوف، روانکاو و نظریهپرداز مارکسیستِ اهل یونان است که مجله معروف «سوسیالیسم یا بربریت» را منتشر میکرد. او برای مدتی عضو حزب کمونیست فرانسه، عضو مکتب فرویدیِ پاریسِ لاکان، و عضو جنبش سیتوآسیونیستی گی دُبور و دیگران بوده است. او همچنین در ردیف آن دسته از چپهایی در دهه شصت و هفتاد بود که علناً استالینیسم و کمونیسم شوروی را رد میکردند. اهمیت این قطعه پرداختن آن به پتانسیلِ سیاسیِ مردم در متن مقایسه اجمالیِ مشارکت سیاسی مردمی در 1792-1789 و فوریه 1917 است که بهواقع جنبهای اساسی از سیاست رهاییبخش را برجسته میکند. این تأکید بر جنبش مردمی زمانی جذاب میشود که بهدست نظریهپردازی مارکسیست صورت میگیرد، کسی که طبیعتاً از او انتظار میرود یگانه سوژه سیاسی و انقلابیِ اصلی را پرولتاریا یا طبقه کارگر بداند. در این نوشته، تقریباً هرجا کلمه انقلاب بهصورت بولد و مؤکد آمده است منظور انقلاب کبیر فرانسه است. کلمه بولدشده ترور نیز اشاره به دوره ترور ژاکوبنیستی بین سالهای 1792-1795 یا دستکم بهمفهومی مرتبط با آن دارد. پس از این قطعه، یادداشتی از مترجم آمده است.
***
. . . ترور شکستِ محض و قطعیِ انقلاب است. شاید ما نتوانیم همه خشونت را از حیات سیاسی حذف کنیم ــ و منطق و تجربه در هم میآمیزند و به ما میگویند کاملاً غیرمحتمل است که یک گروهِ حاکمی که در وضعیتِ فروپاشی و تجزیه نیست، خودخواسته و بهشیوهای صلحآمیز قدرت را فرونهد. با این حال شکی نیست که سیاستی که خود را انقلابی و دموکراتیک معرفی میکند ولی صرفاً بهواسطه ترور قادر به تحمیلِ خویش است، بازی را پیشاپیش، حتی قبل از آنکه شروع شود، باخته است، و بازمانده است از بدلشدن به آنچه دعویاش را دارد. بشریت نمیتواند علیرغم خودش، و از آن هم ناممکنتر، برضد خودش، نجات یابد. یک رژیم دموکراتیک، که یگانه بنیاناش فعالیت آزادانه مردم و مشارکتشان در امور عمومی است، نمیتواند با بدلساختنِ این امور به ذخیره خصوصیِ یک کمیته امنیت عمومی، یک باشگاه ژاکوبنی، یا یک حزب «انقلابی»، و با منجمدکردنِ (کلمه از سنـژوست است همین مردم بهمیانجی اِعمال ترور، برپا گردد. رُزا لوکسمبورگ پیشتر در نقدش بر بلشویسم، به مخلّفاتی چون «هیچ آزادیای برای دشمنان آزادی نیست» و «ما نخست باید آنها را وادار کنیم آزاد باشند» پاسخ داده است: آزادی پیش از هرچیز آزادی برای آنانی است که طور دیگری فکر میکنند [دگراندیشان]. رزا روسی بلد بود، با این وجود، دیدن اینکه او با این عبارت همان چیزی را پیشبینی کرده بود که بنا بود، پنجاه سال بعد، به زبان روسی، برای توصیفِ دگراندیشان و مخالفان کشور به کار رود («آنانی که طور دیگری فکر میکنند»).
لیکن بیان این چیزها کافی نیست. انقلاب فرانسه کودتا یا تلاش برای براندازی بهدست حزبی کوچک نبود (آنطور که اکتبر 1917 بود). این انقلاب، از 1789 تا 1792، بهیاری جنبشی برخاسته از بخش عظیمی از جامعه تحقق یافت. اکنون، این جنبش با نزدیکشدن به اواخر 1792 دچار توقف شد. مردم از صحنه کنار کشیدند، آن را به رهبران، به باشگاهها، و به فعالان سپردند. و از آن لحظه به بعد بود که تررو مستقر شد. شکست انقلاب صرفاً شکستِ (یا جنایتِ) انقلابیون یا ژاکوبنها نیست. این شکستِ مردم در تمامیتاش است.
. . . در فاز اول انقلاب فرانسه، انقلابیون هیچ میبودند اگر مردم در صحنه نمیبودند. در فاز دوم، انقلابیون هیچ میبودند اگر مردم در صحنه میبودند. این بهمعنای معذورداشتنِ خالقانِ ترور نیست؛ این بهمعنای تأکید بر آن است که شرطِ ترور کنارکشیدنِ مردم است. و همین نیز ما را به تأمل وامیدارد. البته میتوانیم بگوییم که چنین کنارکشیدنی باید بهحکم تقدیر و بهناگهان در هر انقلابی رخ دهد، اینکه فعالیتِ سیاسیِ جمعیت در جوامع مدرن تا حد زیادی ادواری و دمدمیمزاج است. ولی درعین حال میتوانیم در همین خصلت دمدمی و ادواری، یکی از موانعِ اصولی، و حتی، با درنظرگرفتن همه چیز، همان مانعِ اصلیِ برپاشدنِ جامعهای دموکراتیک را ببینیم. بدینسان، این فاکت به بنیانِ یک مسأله بدل میشود: چه باید کرد، و چگونه باید سروقت انجام آن رفت، تا هر مرحله از یک فرآیند رهاییبخش، دقیقاً در متن نتایجاش، مشارکت سیاسیِ مردم را برای مرحله بعدی، آسانتر و نه دشوارتر سازد؟ (بهطور گذرا اشاره خواهم کرد که روحِ این صورتبندی در عین حال برای فرآیند تربیتی و بههماناندازه برای فرآیند روانکاوانه نیز صادق است.)
البته این بسیار بهدور از آن چیزی است که طی انقلاب به انجام رسید. دراینجا نمیتوانم بحث کنم که چرا (این کار را، بهشیوهای اجمالی، در مصاحبهام، «ایده انقلاب»، انجام داده ام). فقط اضافه میکنم که هیچ کس، یا تقریباً هیچکس، در آن زمان به این پرسش از این حیث فکر نکرد و، بیشک، نمیتوانست فکر کند. این خودِ انقلاب، و شکستِ آن، است که به ما رخصتِ این کار را میدهد. و آنچه مقوّم این نتایج است کودتای بلشویکیِ اکتبر 1917 و تأسیس سریعِ اولین قدرت توتالیتر جهان است که از پی آن آمد.
***
مؤخره مترجم: کاستوریادیس، در ادامه، بر اساس همین منطق، یعنی بر اساس اولویتدادن به مشارکت سیاسیِ مردم، به مقایسه فوریه و اکتبر سال 1917 میپردازد. همانطور که میدانیم، در ماه فوریه، انقلاب روسیه به ثمر نشست و سلطنت تزاری و خاندان رومانوفها سرنگون شد. کرنسکی رئیس دولت موقت بود که بلشویکها از همان آغاز با او و سیاستهای «بورژوایی و اصلاحطلبانهاش» مشکل داشتند. در همان زمان بود که دومین تلاش مردمی برای تشکیل شوراها یا همان سوویتها صورت گرفت. این، در کنار کمیتههای کارخانهها (که در انقلاب 1956 مجارستان احیا شد)، یکی از بزرگترین ابداعات سیاسیِ جنبشهای دموکراتیک و سوسیالیستیِ روسیه بوده است. اولین اقدام ناموفق برای تشکیل شوراها به 1905 برمیگردد، یعنی دوره انقلاب بهاصطلاح مشروطیتِ روسیه. شوراها فقط 50 روز دوام آوردند و سپس بهدست تزار در هم شکسته شد و بسیاری از اعضای آن محاکمه شدند. تروتسکی نیز در سازماندهی و همراهی شوراها نقش مهمی داشت و همان زمان بود که برای مدتی طولانی زندانی شد. از آن زمان تا حدود هفت یا هشت سال بعد، روسیه در خفقان و انفعال سیاسی به سر برد. تروتسکی در این دوران بیوقفه در تلاش برای زندهنگهداشتن خاطره این «بهار کوتاه» و تأکید بر و بسطِ پتانسیلهای سیاسی و انقلابیِ آن بود. در فاصله بین فوریه و اکتبر 1917 نیز، شعار اصلی لنین «همه قدرت به شوراها» بود، شعاری که بناست گویای وفاداری به این پتانسیل و حفظ جنبه مردمی/پرولتری انقلاب باشد. اما به زعم کاستوریادیس، این شعار در حد شعار صِرف باقی ماند و دولت برآمده از «کودتا»ی اکتبر 1917، و متعاقباً حزبگراییِ غیردموکراتیک و تامگرای استالینی، بهواقع همه توان انقلابیِ شوراهای کارگران را به ته رساند و عقیم گذارد.
بهواقع ترمیدورِ انقلاب روسیه از حوالیِ اکتبر همان سال با تلاش برای ساختن دولت و حزب یکپارچه آغاز شد. سوژه انقلاب روسیه عبارت بودند از کارگران، دهقانان و سربازان، یعنی بخش عظیمی از جامعه روسی، و با این حال صرفاً بخشی، بخشی عمدتاً محذوف. بخشیدن قدرت به شوراها بهمعانی بخشیدن قدرت به آن بخشی از جامعه بود که پیشتر هیچ مشارکتی در «امور عمومی» نداشتند . بهزعم کاستوریادیس، بلشویسم نهایتاً قدرت را از شوراها مصادره کرد. ایده شورها، بیشک، بیاندازه مترقیتر و رهاییبخشتر از اصلاحات کرنسکیوار و تلاش برای ساختن نهادهای دموکراتیک به شیوهای قدم به قدم بود. شوراها و کمیتههای کارخانهای مستقیماً میتوانستند یک نهاد دموکراتیکِ واقعی و بالفعل باشند. اما وسوسه دولتسازیْ انرژی سیاسیِ مازاد آنها را مصادره کرد.
بههرحال تجربه شوراها، بالاخص در 1905، نشان داد که پشتوانه ساخت نهادهای دموکراتیک و مردمی برای مشارکت در امور عمومی، نه دولت بلکه سیاست است.
در پرتو درسهایی که میتوان، به سبک کاستوریادیس، از انقلابهای مردم گرفت، باید گفت آنچه مهم است، زدودنِ جنبه اسطورهایِ «حزب انقلابیِ پیشگام» و ستایش ایدئولوژیک از «چهرههای انقلابیِ» منفرد است. تاریخ فرهنگی چهل سال اخیر بهخوبی نشان داده است که ستایش غیرسیاسی از «سیمای انقلابیِ» زیباشناختیشده کسی چون چهگوارا دقیقاً چه معنایی دارد. سوژه انقلابیِ راستین فقط خودِ ستمدیدگان اند. هیچ چهره یا حزبی نمیتواند «پیشتر» از آنان باشد. آیا میتوان پوسترها و عکسهایی را فرض کرد ــ که تینایجرها به اتاقشان بزنند یا روی تیشرتشان بیاندازند ــ که حاوی تصویری از چه گوارا یا لنین نباشد، بلکه جمعیتی از مردمِ انقلابی را نشان دهد؟ البته این بهمعنای محو این چهرهها نیست، آنهم بیشتر درمقام نامهای سیاست، نامهایی برای مقاومت و مبارزه، سزاوار بهیادآوردن اند، ولی تا آنجا که بهسوژهبودن مربوط میشود، هیچ یک سوژهتر از تک تک آحادِ مردم نیستند، مردمی که عبارتند از کارگران، دهقانان، دانشجویان، دگراندیشان، مهاجران، فقرا و . . .
